تبلیغات
هامون
هامون
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1 تیر 1390 توسط هامون ( گل کاکتوس )




این پرچم رو به دیوار پایگاه بسیج خواهران  توی محلمون نصب کردند . روش نوشته بر سینه ام جمال علی نقش بسته است ، این سینه را به سینه سینا نمیدهم . 

واقعا به نظرتون تو این پایگاه چه خبره ؟ این خواهرای بسیجی اون تو مشغول چه کارین ؟  علی کیه ؟ سینا کیه ؟  خب خیلیا هستند که چند تا دوست پسر دارند دیگه هیچکدوم  مثل اینا نمیان همه جا جار بزنن که ...

وال حیاء و عفت هم خوب چیزیه . بسیجی هم بسیجی های قدیم .



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 30 خرداد 1390 توسط هامون ( گل کاکتوس )
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 12 خرداد 1390 توسط هامون ( گل کاکتوس )
هر كس من را زودتر از دوشنبه صبح به اداره بكشاند خر است .

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 20 اردیبهشت 1390 توسط هامون ( گل کاکتوس )
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


نوشته شده در تاریخ دوشنبه 8 فروردین 1390 توسط هامون ( گل کاکتوس )
شنیدم که چون قوی زیبا بمـــیرد
فریبنده زاد و فریبــــا بمـــــیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

درآن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزلها بمـــیرد

گروهی بر آنـند که این مرغ شـــــیدا
کجا عاشقی کرد آنجا بمیـــرد

شب مرگ از بیــــــــم آنجا شـــــتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گـــــــیرم که باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی ز آغــوش دریـــــــــــا برآمد
شبی هم در آغوش دریا بمــیرد

تو دریــای من بودی آغوش باز کـــــن
که میخواهد این قوی، زیبا بمیرد



حمیدی شیرازی



نوشته شده در تاریخ جمعه 26 آذر 1389 توسط هامون ( گل کاکتوس )

در افسانه ها از پرنده ای شگفت انگیز یاد شده ...
پرنده ای كه تنها یكبار در طول زندگیش آواز میخواند ...
از بدو تولد بدنبال خار زار است ، و تا آنرا نیابد آرام نمیگیرد و وقتی یافت تیز ترین و بلندترین خار را انتخاب میكند و خود را به میان آن خار می افكند ...
و زیبا ترین آواز را سر میدهد تا جایی كه جان میسپارد ...
و بلبلان و چكاوكان همراه با مرگ او آواز سر میدهند ...
او تمام زندگی خود را به یك آواز میبازد ...
آوازی كه همه آنرا میشنوند ...
و خداوند و فرشتگان نیز در آسمان به آن گوش فرا میدهند . و لبخند بر لبانشان جاری میگردد ، زیرا بهترین ها را تنها به قیمت پردردترین ها می توان به دست آورد



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 12 مهر 1389 توسط هامون ( گل کاکتوس )

پریروز رفته بودم گل فروشی . این گل رو اونجا دیدم ( این عكس رو از نت برداشتم )

خیلی قشنگه مگه نه ؟ قبلا تو تلویزیون دیده بودمش اما فكر نمیكردم تو گلفروشی های خودمون هم پیدا بشه . خریدمش و آوردمش خونه . اسمش گل قهره . یه جورایی اخلاقش مثل خودمه ، خیلی هم حساسه و همه چی زود بهش برمیخوره و قهر میكنه . اگه بهش دست بزنی بلافاصله برگهاشو جمع میكنه و به حالت پژمرده درمیاد ، اما بعد از یه ربع دوباره به حالت اولش برمیگرده . شبها هم همه برگهاشو جمع میكنه و میخوابه .

اینم عكس گل این گیاهه ، اگه گفتید شبیه چیه ؟ شبیه همون گلیه كه هورتن ( همون فیلی كه همه فكر میكردند دیوونه شده ) پیداش كرده بود و توش یه دنیای متعلق به موجودات ریز وجود داشت . فكر كنم تو همین گل من هم از این دنیاهای كوچیك وجود داشته باشه .


فعلا گذاشتمش تو اتاق خواهرم و بهش اكیدا اخطار كردم كه مبادا كاری كنه كه به گل قهر نازنازی من بربخوره . شب دیگه نباید چراغهای اتاقش رو روشن كنه ، چون گل من بد خواب میشه . زیاد هم نباید سر و صدا كنه تا گل من راحت بخوابه .
خیلی دوسش دارم و فعلا عزیز ترین كس منه و بهش عشق می ورزم . یه جورایی دوست دخترمه . میتونم از كلی براتون دلیل بیارم كه از دوست دختر بهتره .



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 4 مهر 1389 توسط هامون ( گل کاکتوس )

بازم اول مهره و باز شدن مدرسه ها و سرود " همشاگردی سلام " ....
دیدن بچه های كلاس اولی كه دارن میرن مدرسه خیلی لذت بخشه ، بچه هایی كه اغلب دندونهاشون ریخته و وقتی میخندن قیافه شون خوشگلتر از قبل میشه .
اول مهر چند سال پیش بود ، كه وقتی از خونه اومدم بیرون و بچه ها رو كه دیدم دارن میرن مدرسه دلم یهو بدجوری گرفت كم مونده بود كه .... بیخود فكر های باطل نكنید ، هیچم گریه نكردم ، مرد كه گریه نمیكنه  ، فقط یه خورده دلم گرفت و دلم مدرسه خواست ... گفتم هرجوری كه شده مهر سال بعد باید برم مدرسه ( البته از نوع دانشگاهش ) تصمیم گرفتم و رفتم ...
الان دلم دوباره مدرسه میخواد ، اما نه دانشگاه ، خوده خوده مدرسه رو .... سه نفری تو یه نیمكت نشتن و پاكن جوهری و مداد سوسمار نشان خریدن و ..... اجازه خانوم گفتن ( واسه اینكه بزنی تو سر پشت سریت ) ...
یادم میاد یه كیف قفلی داشتم كه عكس پسر شجاع و دختر مهربون رو داشت . همیشه برگ سمت راست دفترهامو بیشتر دوست داشتم چون پشتش هیچ نوشته نشده بود . یه دفتر كاهی هم داشتم كه از بقیه بیشتر دوسش داشتم . مداد قرمزم رو تن تن به زبونم میزدم تا خوشرنگ تر بنویسه . یه بار تو املا 18 گرفتم مامانم دعوام كرد ، نمیدونست یه روزی میاد كه واسه 10 گرفتن تو درس بررسی سیگنالها به كل كلاس شیرینی خواهم داد . معروف بود پاكن جوهریا  جوهر خودكارو هم پاك میكنند ، راستم میگفتن جوهر رو پاك میكرد البته به ضمیمه ورق كاغذ كه پاره پوره اش میكرد .
مدرسه شما انباری هم داشت ؟ انباری مدرسه ما توش پر از هیولا و آدم دزد بود ، تازه بعضی ها صدای چند تا شیر رو هم از توش شنیده بودند .
اگه بچه ها تنبلی یا شلوغ میكردم خانوم معلم دستشونو میگرفت و میبرد دم انباری كه بندازتشون اونجا تا  هیولاها بخورنشون ، هربار هم درست تو آخرین لحظه خانوم مدیر سر میرسید و وساطت میكرد كه اینبار ببخشتشون و ....

بازم اول مهره و باز شدن مدرسه ها و یه دل تنگ ...



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 31 خرداد 1389 توسط هامون ( گل کاکتوس )
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


نوشته شده در تاریخ جمعه 21 خرداد 1389 توسط هامون ( گل کاکتوس )

گرگها خوب بدانند که در این ایل غریب


گر پدر مرد تفنگ پدری هست هنوز


گر چه مردان قبیله همگی کشته شدند


توی گهواره ی چوبی پسری هست هنوز


آب اگر نیست نترسید که در قافله مان


دل دریایی و چشمان تری هست هنوز




نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 19 فروردین 1389 توسط هامون ( گل کاکتوس )

دوست دارم جایی بروم دور تر از نگاه خدا....

دوست دارم جایی بروم بالاتر تراز افكار دنیا ....

از بودنم, از بودنت , از بودنمان در اینجا خسته ام....

دوست دارم جایی بروم كه غم هایم كسی را آزار ندهد...

دوست دارم جایی بروم كه غم هایت كه غم هاشان آزارم ندهد..

دوست دارم بگریزم از خودم, از خودت, ازخودمان و ازخدا......

دوست دارم جایی بروم كه خدایش مهربان باشد, مردمش مهربان باشند...

دوست دارم جایی بروم كه بودنم , بودنت و بودنمان را درك كنند...



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 9 فروردین 1389 توسط هامون ( گل کاکتوس )
با همه بی سر و سامانیم
باز به دنبال پریشانیم
طاقت فرسودگیم هیچ نیست
در پی ویران شدن آنیم !
آمده ام بلکه نگاهم کنی
عاشق آن لحظه طوفانیم
دلخوش گرمای کسی نیستم
آمده ام تا تو بسوزانیم!
آمده ام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشانیم !
ماهی بر گشته ز دریا شدم
تا تو بگیری و بمیرانیم
خوب ترین حادثه می دانمت
خوب ترین حادثه می دانیم ؟!
حرف بزن ابر مرا باز کن
دیر زمانیست که بارانیم......!
حرف بزن حرف بزن سالهاست
تشنه یک صحبت طولانیم !
ها به کجا می کشیم خوب من
ها نکشانی به پشیمانیم !

محمد علی بهمنی



نوشته شده در تاریخ شنبه 22 اسفند 1388 توسط هامون ( گل کاکتوس )

نمیدونم چرا یهو یاد تابستون پارسال افتادم كه با دوستم هوس كردیم بریم بستنی بخوریم . مثل همیشه رفتیم مغازه آقا پیمان . سفارش بستنی رو دادیم و رفتیم تا یه میز خالی پیدا كنیم و بشینیم اما صحنه ای كه دیدیم اصلا خوشایند نبود . همه میزها پر بود و فقط دو تا میز بودند كه تو هر كدوم دو نفر نشسته بودند و دو تا صندلی خالی دیگه هم داشتند . تو میز اول دو تا پیر مرد نشسته بودند و تو میز دوم دو تا دختر پسر جوون كه داشتند به هم دل میدادند و قلوه میگرفتند .  چاره ای نبود باید كیشون رو انتخاب میكردیم . منم حالا سالی یه بار شیطنتم گل میكنه اونم درست همون موقع بود . به دوستم پیشنهاد دادم بریم كنار اون دختر و پسر بشینیم اما دوستم مخالفت كرد و گفت اینجوری مزاحمشون میشیم . منم یدونه از این خنده های این شكلی  كردم و گفتم اتفاقا منم میخوام مزاحمشون بشیم دیگه 

( خداییش این میهن بلاگ چه شكلكهای باحالی داره . اینا رو  )
چشمتون روز بد نبینه ، رفتیم بدون اینكه اجازه بگیرم نشستیم پیششون . تا قبل از اینكه سر و كله ما پیدا بشه داشتند گل میگفتند و گل میشنفتند و از زندگی لذت میبردند اما همین كه ما نشستیم پیششون بیچاره ها دیگه لالمونی گرفتند . اونروز آی حال كردم ، آی حال كردم . بیچاره ها تا آخر همینجوری ساكت موندند و هیچ كلمه ای بینشون رد و بدل نشد  حتما تو دلشون كلی فحش نثارمون كردند . غلط نكنم دختره تو دفتر خاطراتش از این روز به عنوان یه روز كوفتی یاد كرده .

پ . ن : فكر نمیكردید این همه بد جنس باشم ، نه ؟
توبه نوشت : خدایا توبه ! قول میدهیم زین پس عیش هیچ دلداده ای را كوفت ننماییم . تو هم زین پس ایام را كوفتمان نكن .
لینك نوشت : شو ی زلیخا رو دیدید ؟



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 24 شهریور 1388 توسط هامون ( گل کاکتوس )


بیچاره این ماه رمضون  ، دیواری كوتاه تر از دیوارش پیدا نمیشه ، هركی هر چیش میشه میندازه گردن این ماه رمضون . امروز كف دستم پوست پوست شده مامانم میگه به خاطر ماه رمضونه ، دیروزم حواس پرتی آبجیمو انداختند گردن این ماه ، پریروزم افسردگی دوستم رو خودم انداختم گردن این ماه مبارك .
از حواس پرتی نگید كه دلم خینه . چند وقت پیش یكی از دوستام با اصرار ازم خواست كه شب رو بیدار بمونم و برنامه رادیو رو گوش كنم ، میگفت خیلی برنامه خوبیه ، از دستش نده . ما هم خواستیم مرام به خرج بدیم و دستیمون رو بهش ثابت كنیم و اون شب رو بیدار بمونیم ( من كلا واسه دوستام هر كاری میكنم ) . اولین كاری كه باید میكردم تهیه یك دستگاه گیرنده ( همونی كه فرنگیا بهش میگن رادیو ) بود . یادم اومد كه یه رادیو جیبی دارم كه گذاشتمش تو انباری . كلی دنبالش گشتم تا آخر سر پیداش كردم ولی چه فایده باتری نداشت ، خب منم فنی ، تو این جور چیزا كم نمیارم كه ( آیكون مردی كه یه مداد رو گوشش گذاشته ) نصفه شبی رفتم بساط هویه و سیم لحیم و .. آماده كردم تا یك عدد آداپتور رو به رادیو جیبی لحیم بزنم تا بجای باتری از آداپتور استفاده كنم ، چشمتون روز بد نبینه ، نصفه شبی یه دود و دمی راه انداخته بودم كه بیا و ببین . با هزار بدبختی عملیات لحیم كاری به سرانجام رسید و رفتم تو رختخواب  و زیر لحاف اگه خوابم نبرد رادیو هم گوش بدم . 
این مامان من سالی یه بار نصفه شب از خواب بیدار میشه و ده سال یه بار میاد یه سرو گوشی آب میده ببینه ما حین خواب خفه شدیم یا نه اونم درست همون شب اومد ( اتوبوس جهانگردی مورچه خوار كه یادتون میاد ) ، مامان اومده بالا سرم و میگه : مهدی این ادا ها چیه زیر لحاف داری در میاری ؟ داری چیكار میكنی ؟ حالا بیا و بهش ثابت كن كه این رادیوئه آنتن نمیده و دارم اینور و اونورش میكنم تا موقعیت مناسب رو براش پیدا میكنم .

خلاصه با هزار زحمت تونستم اون برنامه رو گوش بدم ، اتفاقا تو همون برنامه بود كه آهنگ ماهی گیر از مازیار ( همونی كه شعرش رو تو پست قبلی گذاشتم . دوست خوبم راضیه لطف كردند و اسم خواننده اش رو گفتند ) رو پخش كرد .
فردا صبح كه از خواب بیدار شدم برم صبحونه بخورم روی تاقچه دو تا باتری پیدا كردم كه باقیمانده چهار تا باتری بود كه روز قبلش برای كنترل تلویزیون گرفته بودم اصلا یادم نبود تا از اونها برای رادیو جیبی استفاده كنم . بعد یه نگاهی به بغل دستم انداختم و یه صحنه ای رو دیدم كه به خودم گفتم : مهدی یعنی .... ( بنابر بخشنامه رسیده مجبوریم فحشها رو سانسور كنیم ) ، رادیو ضبط به این بزرگی رو بالا سرت ندیدی  و رفتی اونهمه درد سر كشیدی تا با اون رادیو جیبی برنامه رو گوش بدی . یه چند دقیقه بعدش یه اس ام اس اومد برام كه تا رفتم گوشی رو برداشتم یكی دیگه از همون فحشها رو به خودم نثار كردم ، آخه  گوشی موبایلم  خودش یه رادیو داره كه مثل آینه میگیره .
خلاصه اینكه تا دیر نشده باید یه فكری به حال این حواس پرت خودم بكنم .

========================

لینك نوشت : برای این پست عكس سه تا هلوی ایرانی رو براتون گذاشتم ، كلیك كنید .

چشم به راه نوشت : قدیما یه دوستی داشتیم كه با اسم " . " برامون كامنت میذاشت همونی كه اسم "جوانگ جو " رو برام پیدا كرد ، كسی ازش خبر نداره ؟



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 5 شهریور 1388 توسط هامون ( گل کاکتوس )

پارسال بهار توی خونه نشسته بودم كه دیدم خواهرم با یه چمدون پر و چشمای گریون ، دست دو تا بچه اش رو گرفته داره میاد تو خونه ،
مامان : چی شده ؟ چرا گریه میكنی ؟ چه اتفاقی افتاده ؟
من : خب مامان جون از چمدونش معلومه دیگه  ، توی فیلمها مگه ندیدی وقتی خانمها از شوهرشون قهر میكنن یدونه از همین چمدونا بر میدارن و گریه كنان میان خونه باباشون ،
مینا : اه اه اه اه ( صدای گریه اش اینجوری بود )
مامان : پس شوهرت كو ؟
مینا : من دیگه با اون كاری ندارم و دیگه هرگز پامو تو خونه اش نمیذارم .
مائده : دایی برام بستنی میخری ؟
مامان : چی شده كتكت زده ، خودم حسایشو میرسم .
آبجی : اااااااه ااااااه اااااااه ( گریه با صدای بلندتر )
من : آخه مامان كی دیدی علی آقا به دخترت نازك تر از گل بگه كه حالا بخواد كتكش بزنه !
مامان : پس چی  شده دختر ؟
مینا : اه اه اه اه
بابا : زنگ بزنید علی آقا بیاد ببینیم چی شده ف
مینا : نه ، اصلا نمیخوام ریختشو ببینم .
من : نگران نباشید ، یكی دو ساعت بعد علی آقا خودش میاد دنبالش و همه چی درست میشه .

یكی دو روز گذشت اما هیچ خبری از علی آقا نشد ، دیگه داشت باورمون میشد كه قضیه جدیه . همه مون ناراحت بودیم و كسی حرفی نمیزد . من كه از شدت ناراحتی نمیتونستم درس بخونم  ، بابام قلبش درد گرفته بود و همه اش نگران دخترش بود .مبینا مجبور بود خودش برای خودش املا بگه .
روز چهارم بود كه دیدم برای گوشی مینا یه اس ام اس اومد ، همینكه بازش كرد یهو گل از گلش شكفت ، گوشی رو دو دستی گرفته بود و عین این دخترای 17 ساله كه قایمكی برای دوست پسرشون اس ام اس میدن داشت جواب اس ام اس رو میداد . تعداد اس ام اس ها بالا گرفت ، یواشكی از كنارش رد شدم و یه نیم نگاهی به گوشیش انداختم ( البته نه برای فضولیا ، استغفرلا ، ما و این حرفها ) . دیدم طرف براش یدونه بوسه فرستاده . یه نمه همچین بگی نگی غیرتی شدم و پرسیدم : آبجی كیه داره بهت اس ام اس میده ؟ مینا با عصبانیت جواب داد : به تو چه ( با همون لحن دخترای 17 ساله ) .
گمونم آخرین اس ام اس بود كه وقتی خوندش زود پا شد و لباسهاشو پوشید و گفت مامان من دارم میرم ....
دختره ی چشم سفید حالا داره قرار هم میذاره .
دو دقیقه بعد صدای زنگ در اومد و مینا  انگار كه نامزدش پشت در باشه بدو بدو رفت تا در رو واكنه .
بععععله ، خود علی آقا بود ، بابام تا دیدش گفت : بفرمایید تو ببینیم چی شده ، اما مینا زودی گفت : نه دیگه باید بریم ، بعد زیر زیركی به علی آقا گفت : خریدیش ؟ اون هم با اشاره به داشبرد ماشین گفت : آره اوناهاش . از ظاهرش معلوم بود كه جعبه طلاست .
مینا : بچه ها زود یاشید بیایید بریم ،
مامان : صبر كنید ببینم ، بیایید تو  تا ببینیم چی شده آخه .
مینا : نه مامان حل شد دیگه باعث زحمت نمیشیم باید بریم .
مائده : بابا برام بستنی میخری ؟
علی آقا : ببخشید دیگه باعث زحمتون شدیم ، ایشالا بعدن مزاحمتون میشم .

روز بعد ،
من كلی از درسهام عقب موندم ، مامان سر دردش عود كرده ، بابا برای قلبش رفته دكتر  ...


پ ن : پست قبلی حذف شد ، میگن بزرگترین گناه یاس از لطف پروردگاره .

لینك : گلاب آدینه كه معرف حضورتون هست ، عكس لو رفته اش رو دیدید ؟ كلیك كنید



(تعداد کل صفحات:2)      [1]   [2]  

درباره وبلاگ
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

دانلود اهنگ

دانلود

دانلود رایگان

دانلود نرم افزار

دانلود فیلم

دانلود

شادزیست

قالب وبلاگ

لیمونات

شارژ ایرانسل

تک باکس

دانلود نرم افزار