تبلیغات
هامون هامون


بیچاره این ماه رمضون  ، دیواری كوتاه تر از دیوارش پیدا نمیشه ، هركی هر چیش میشه میندازه گردن این ماه رمضون . امروز كف دستم پوست پوست شده مامانم میگه به خاطر ماه رمضونه ، دیروزم حواس پرتی آبجیمو انداختند گردن این ماه ، پریروزم افسردگی دوستم رو خودم انداختم گردن این ماه مبارك .
از حواس پرتی نگید كه دلم خینه . چند وقت پیش یكی از دوستام با اصرار ازم خواست كه شب رو بیدار بمونم و برنامه رادیو رو گوش كنم ، میگفت خیلی برنامه خوبیه ، از دستش نده . ما هم خواستیم مرام به خرج بدیم و دستیمون رو بهش ثابت كنیم و اون شب رو بیدار بمونیم ( من كلا واسه دوستام هر كاری میكنم ) . اولین كاری كه باید میكردم تهیه یك دستگاه گیرنده ( همونی كه فرنگیا بهش میگن رادیو ) بود . یادم اومد كه یه رادیو جیبی دارم كه گذاشتمش تو انباری . كلی دنبالش گشتم تا آخر سر پیداش كردم ولی چه فایده باتری نداشت ، خب منم فنی ، تو این جور چیزا كم نمیارم كه ( آیكون مردی كه یه مداد رو گوشش گذاشته ) نصفه شبی رفتم بساط هویه و سیم لحیم و .. آماده كردم تا یك عدد آداپتور رو به رادیو جیبی لحیم بزنم تا بجای باتری از آداپتور استفاده كنم ، چشمتون روز بد نبینه ، نصفه شبی یه دود و دمی راه انداخته بودم كه بیا و ببین . با هزار بدبختی عملیات لحیم كاری به سرانجام رسید و رفتم تو رختخواب  و زیر لحاف اگه خوابم نبرد رادیو هم گوش بدم . 
این مامان من سالی یه بار نصفه شب از خواب بیدار میشه و ده سال یه بار میاد یه سرو گوشی آب میده ببینه ما حین خواب خفه شدیم یا نه اونم درست همون شب اومد ( اتوبوس جهانگردی مورچه خوار كه یادتون میاد ) ، مامان اومده بالا سرم و میگه : مهدی این ادا ها چیه زیر لحاف داری در میاری ؟ داری چیكار میكنی ؟ حالا بیا و بهش ثابت كن كه این رادیوئه آنتن نمیده و دارم اینور و اونورش میكنم تا موقعیت مناسب رو براش پیدا میكنم .

خلاصه با هزار زحمت تونستم اون برنامه رو گوش بدم ، اتفاقا تو همون برنامه بود كه آهنگ ماهی گیر از مازیار ( همونی كه شعرش رو تو پست قبلی گذاشتم . دوست خوبم راضیه لطف كردند و اسم خواننده اش رو گفتند ) رو پخش كرد .
فردا صبح كه از خواب بیدار شدم برم صبحونه بخورم روی تاقچه دو تا باتری پیدا كردم كه باقیمانده چهار تا باتری بود كه روز قبلش برای كنترل تلویزیون گرفته بودم اصلا یادم نبود تا از اونها برای رادیو جیبی استفاده كنم . بعد یه نگاهی به بغل دستم انداختم و یه صحنه ای رو دیدم كه به خودم گفتم : مهدی یعنی .... ( بنابر بخشنامه رسیده مجبوریم فحشها رو سانسور كنیم ) ، رادیو ضبط به این بزرگی رو بالا سرت ندیدی  و رفتی اونهمه درد سر كشیدی تا با اون رادیو جیبی برنامه رو گوش بدی . یه چند دقیقه بعدش یه اس ام اس اومد برام كه تا رفتم گوشی رو برداشتم یكی دیگه از همون فحشها رو به خودم نثار كردم ، آخه  گوشی موبایلم  خودش یه رادیو داره كه مثل آینه میگیره .
خلاصه اینكه تا دیر نشده باید یه فكری به حال این حواس پرت خودم بكنم .

========================

لینك نوشت : برای این پست عكس سه تا هلوی ایرانی رو براتون گذاشتم ، كلیك كنید .

چشم به راه نوشت : قدیما یه دوستی داشتیم كه با اسم " . " برامون كامنت میذاشت همونی كه اسم "جوانگ جو " رو برام پیدا كرد ، كسی ازش خبر نداره ؟



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 24 شهریور 1388 توسط هامون ( گل کاکتوس ) | نظرات ()

پارسال بهار توی خونه نشسته بودم كه دیدم خواهرم با یه چمدون پر و چشمای گریون ، دست دو تا بچه اش رو گرفته داره میاد تو خونه ،
مامان : چی شده ؟ چرا گریه میكنی ؟ چه اتفاقی افتاده ؟
من : خب مامان جون از چمدونش معلومه دیگه  ، توی فیلمها مگه ندیدی وقتی خانمها از شوهرشون قهر میكنن یدونه از همین چمدونا بر میدارن و گریه كنان میان خونه باباشون ،
مینا : اه اه اه اه ( صدای گریه اش اینجوری بود )
مامان : پس شوهرت كو ؟
مینا : من دیگه با اون كاری ندارم و دیگه هرگز پامو تو خونه اش نمیذارم .
مائده : دایی برام بستنی میخری ؟
مامان : چی شده كتكت زده ، خودم حسایشو میرسم .
آبجی : اااااااه ااااااه اااااااه ( گریه با صدای بلندتر )
من : آخه مامان كی دیدی علی آقا به دخترت نازك تر از گل بگه كه حالا بخواد كتكش بزنه !
مامان : پس چی  شده دختر ؟
مینا : اه اه اه اه
بابا : زنگ بزنید علی آقا بیاد ببینیم چی شده ف
مینا : نه ، اصلا نمیخوام ریختشو ببینم .
من : نگران نباشید ، یكی دو ساعت بعد علی آقا خودش میاد دنبالش و همه چی درست میشه .

یكی دو روز گذشت اما هیچ خبری از علی آقا نشد ، دیگه داشت باورمون میشد كه قضیه جدیه . همه مون ناراحت بودیم و كسی حرفی نمیزد . من كه از شدت ناراحتی نمیتونستم درس بخونم  ، بابام قلبش درد گرفته بود و همه اش نگران دخترش بود .مبینا مجبور بود خودش برای خودش املا بگه .
روز چهارم بود كه دیدم برای گوشی مینا یه اس ام اس اومد ، همینكه بازش كرد یهو گل از گلش شكفت ، گوشی رو دو دستی گرفته بود و عین این دخترای 17 ساله كه قایمكی برای دوست پسرشون اس ام اس میدن داشت جواب اس ام اس رو میداد . تعداد اس ام اس ها بالا گرفت ، یواشكی از كنارش رد شدم و یه نیم نگاهی به گوشیش انداختم ( البته نه برای فضولیا ، استغفرلا ، ما و این حرفها ) . دیدم طرف براش یدونه بوسه فرستاده . یه نمه همچین بگی نگی غیرتی شدم و پرسیدم : آبجی كیه داره بهت اس ام اس میده ؟ مینا با عصبانیت جواب داد : به تو چه ( با همون لحن دخترای 17 ساله ) .
گمونم آخرین اس ام اس بود كه وقتی خوندش زود پا شد و لباسهاشو پوشید و گفت مامان من دارم میرم ....
دختره ی چشم سفید حالا داره قرار هم میذاره .
دو دقیقه بعد صدای زنگ در اومد و مینا  انگار كه نامزدش پشت در باشه بدو بدو رفت تا در رو واكنه .
بععععله ، خود علی آقا بود ، بابام تا دیدش گفت : بفرمایید تو ببینیم چی شده ، اما مینا زودی گفت : نه دیگه باید بریم ، بعد زیر زیركی به علی آقا گفت : خریدیش ؟ اون هم با اشاره به داشبرد ماشین گفت : آره اوناهاش . از ظاهرش معلوم بود كه جعبه طلاست .
مینا : بچه ها زود یاشید بیایید بریم ،
مامان : صبر كنید ببینم ، بیایید تو  تا ببینیم چی شده آخه .
مینا : نه مامان حل شد دیگه باعث زحمت نمیشیم باید بریم .
مائده : بابا برام بستنی میخری ؟
علی آقا : ببخشید دیگه باعث زحمتون شدیم ، ایشالا بعدن مزاحمتون میشم .

روز بعد ،
من كلی از درسهام عقب موندم ، مامان سر دردش عود كرده ، بابا برای قلبش رفته دكتر  ...


پ ن : پست قبلی حذف شد ، میگن بزرگترین گناه یاس از لطف پروردگاره .

لینك : گلاب آدینه كه معرف حضورتون هست ، عكس لو رفته اش رو دیدید ؟ كلیك كنید



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 5 شهریور 1388 توسط هامون ( گل کاکتوس ) | نظرات ()

اینهمه اون دستهاتو بالا و پایین نكن

لب بچه ماهی رو با قلاب خونین نكن

ماهی گیر ، ماهی گیر ...

 

 

اشك یچه ماهی توی آبها ناپیداست

فریاد اون توی آب یه فریاد بی صداست

بذار تا بچه گی رو بذاره اون پشت سر

بتونه عاشق بشه ، وقتی میشه بزرگتر

ماهی گیر ، ماهی گیر ....

 

 

ببین بازی كردنش پر از شوق موندنه

زندگی رو خواستن و مرگ رو از خود روندنه

خونه اون رودخونه است ، دریا براش یه رویاست

بزرگترین آرزوش رسیدن به دریاست

تابیدن آفتاب رو ، رو پولكاش دوست داره

دنیا براش قشنگه ، وقتی بارون میباره

ماهی گیر، ماهی گیر ....

 

===========================

بی اندازه عاشق این ترانه و شعرش هستم ..

چند وقته پیش وقتی داشتم رادیو گوش میكردم این آهنگ رو پخش كرد ، با اینكه برام غریب بود ولی بصورت عجیبی تمام شعرش رو حفظ بودم و ضمیر ناخودآگاهم همزمان با خواننده ، این شعر رو تكرار میكرد .

نمیدونم كی و كجا شنیدمش ، اما فكر میكنم مربوط به دوران بچگیم بوده باشه ...

لطفا اگه كسی میدونه خواننده این ترانه كیه و شعرش از كیه به منم بگه .



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 19 مرداد 1388 توسط هامون ( گل کاکتوس ) | نظرات ()

اینروزها دارم بدجوری دنبال یه مخ آك میگردم كه بیاد بشینه پای دلم و براش خاطراتمو تعریف كنم ، حالا هی بگرد مگه پیدا میشه لامثب . قدیما كه اینجوری نبود ، یه احترامی بود یه صفایی بود ... یادم میاد اون قدیما ( زمان توده ای ها ) – بیخود به مختون فشار نیارید ، یادتون نمیاد – مردم میومدن در خونمون رو میزدند و ازم میخواستند برم براشون خاطره تعریف كنم ، منم با همه مشغله ای كه داشتم روشون رو زمین نمینداختم و برای اینكه دلشون نشكنه میرفتم براشون خاطره تعریف میكنم ، هر روز چند نفری میومدند ، تازه اون قدیما اینجوری كه نبود ، هر آدمی به اندازه چند نفر امروزیا بود . ( آیكون پیرمرد خالی بند )

برای دوستای خودم كه دیگه نمیشه تعریف كرد ، یعنی هر بار كه میشینم تعریف میكنم میگن اینو قبلا یه بار گفتی یكی دیگه رو بگو ، در واقع همه خاطراتمو براشون تعریف كردم دیگه چیزی نمونده ، واسه همینه كه دنبال یه مخ اك میگردم .

اما خب ، میگن دست بالای دست بسیاره ، گاهی یكیم پیدا میشه كه مخ تو رو ترید ( همون تلیت خودمون ) كنه . چند سال پیش برای روز عید قربان یه قربونی خریده بودیم و از آقا محسن خواستیم تا بیاد و كار گوسفنده رو یكسره كنه . این آقا محسن تازه سر قربونی رو بریده بود كه بابام یهو از دهنش در رفت و ازش پرسید : آقا محسن حال مادرت چطوره ؟ .....

چشمتون روز بد نبینه ، این آقا محسن هم نشست كل احوال مادرش رو برای ما تعریف كرد و اینكه چطور وقتی 10 ساله بوده علائم بیماریش شروع میشه و بعدها عود میكنه و .... موقع تكه تكه كردن گوشتها بود كه داشت قضیه بیمارستان رفتن مادرش رو میگفت ، ... دیگ رو كه بار گذاشتیم رسیده بودیم به اونجایی كه دیگه داشت حال مادرش خوب میشد ، من رو نگو خوشحال از اینكه داریم به انتهای داستان نزدیك میشم كه یهو زد و مادرش یه مرض جدید گرفت ( آیكون آدمی كه سرش رو به دیوار میكوبه ) .... غذا رو كه خوردیم و تموم شد معلوم شد قراره یه بار دیگه مادرش رو عمل كنند و .... البته بابام هم یه جاهایی نامردی نمیكرد و بهم میگفت بیا اینجا بشین آ"قا محسن تنها نمونه ، من میرم زود برمیگردم ، ( آره جون خودت ) . اونجا بود كه فهمیدم چرا میگن نباید تو جیب چاقو گذاشت ، یه موقع هایی هست دلت میخواد خودتو خلاص كنی و حیف كه دم دست چاقو پیدا نمیشه .

اینروزها همه به احمدی نژاد فحش میدهند ، شما چطور ؟

( ببخشید این قسمت مربوط به پیامهای بازرگانی بود دست من نیست خودش گاهی میپره وسط )

البته منم اون وسطاش تو تخیلات خودم قوطه ور میشدم و چیزی نمیشنیدم كه یهو ازم پرسید " مگه نه آقا مهدی ؟ " منم كه یهو به خودم اومدم گفتم " بله بله " كه دیدم قیافه اش عوض شد و گفت " یعنی شما هم قبول دارید !!! " تازه فهمیدم باید تو جوابش میگفتم " نه " كه زود درستش كردم و گفتم " نه منظورم اینه كه حق با شماست " ...

خلاصه گذشت اون روز و حال مادر آقا محسن هم خوب شد اما الان یه چند سالیه كه دیگه بابام از كسی حال مادرش رو نمیپرسه .



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 8 مرداد 1388 توسط هامون ( گل کاکتوس ) | نظرات ()

چند روز پیش توی اخبار شنیدم كه میگفت :پزشكان موفق شدند در یك عمل موفقیت آمیز ، به مردی كه سالها پیش دستهایش قطع شده بود ، دو دست جدید پیوند بزنند ، تا قبل از این سه بار دیگر نیز بر روی همین فرد این عمل تكرار شده بود كه هر سه بار بدن وی عضو پیوند شده رو پس زده بود .

خبر جالبی بود از پیشرفتی كه توی علم پزشكی رخ داده بود ، اما داشتم به این فكر میكردم كه این چهار باری كه بهش دست پیوند زده بودند ، این دستها مال چه كسانی بوده و چطور از بدنشون جدا شده ؟

با اهداء عضو بعد از مرگ مخالف نیستم ، حتا خودم هم فرم داوطلبی پیوند عضو رو پر كردم و كارت مخصوصش همیشه همراهمه ، صحبتم اینجاست كه چرا باید خون بعضی ها از خون دیگرون رنگین تر باشه ، چرا اون فردی كه غنی تره میتونه پول بده و چهار بار دست انسانهای دیگه ای رو از بدنشون جدا كنند تا به بدن اون پیوند بزنند ، در حالی كه بارها شاهد بودیم كسانی رو كه بخاطر نداشتن بنیه مالی حتی نتونستند یك عمل كوچیك رو انجام بدند و به همین خاطر هم از دست رفتند ،

یاد شعر شهید عزیز خسرو گلسرخی میافتم كه میگفت :

هیچگاه یك با یك برابر نیست



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 5 مرداد 1388 توسط هامون ( گل کاکتوس ) | نظرات ()

شنیدین میگن دنیا دار مكافاته ؟ شنیدین میگن خدا گای برای بنده هاش توی همین دنیا یه فرشته عذاب نازل میكنه تا گناهانش همینجا بخشوده بشه ؟

حكایت این همسایه دیوار به دیوار ما هم حكایت همین فرشته عذابیه كه خدا برای ما نازل كرده ، اگر اقبال با شما یار نبود و روزی تونستید این همسایه ما رو دیدار كنید اونوقته كه پی میبرید گناهان ما چقدر زیاد بوده كه خدا چنین عذابی رو برای ما نازل كرده . اینو از همون اول فهمیده بودم كه اینها از یك كره دیگه به اینجا اومدن كه هیچیشون به آدمیزاد نرفته نه كارشون نه غذاشون ، نه تفریحشون و نه ابراز محبتشون به همدیگه ( كه گاهی با وساطت دیگران ختم به خیر میشه ) .

به مدد هرس زود به زود درختان خانه شان كه بخش عظیمی از شاخه هاش تو حیاط ما افتاده و اینكه هر روز بالای درختن و خونه ما رو دید میزنن ، این همسایه گرامی جای تك تك لوازم خونه ما رو میدونند و بیشتر اوقات اگه جای چیزی رو ندونیم از همین همسایه میپرسیم كه به بهتر از ما جاش رو میدونند .

زمانی مرغ و خروس نگه میداشتند و ما دیگه عادت كرده بودیم اما حالا یكی دو هفته ایه كه یك عدد گوسفند خریداری كردند تا تا با صدا و بوی وحشتناكش ما رو وادار كنند هر روز هزار بار از گناهانمون توبه كنیم .

اما خوبیش اینجاست كه اگه نتوننیم این وضعیت رو تحمل كنیم احتمالا همه گناهانمون همین دنیا بخشیده بشه و اون دنیا یه راست بپریم تو بهشت [ آیكون آدمی كه همیشه بد شانسه]



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 15 تیر 1388 توسط هامون ( گل کاکتوس ) | نظرات ()

به بركت دولت خدمت گذار و عدالت محور [ آیكون آدمك پاچه خوار ] همزمان با سالگرد تولد هامون 1 ( و ایضا تولد نویسنده اش) موفق شدیم با همه سنگ انداری ها و دشمنی های عوامل استكبار ، وبلاگ هامون 3 رو هم راه اندازی كنیم تا به همه فریب خوردگان كه چشم دیدن پیشرفتهای ما را ندارند ثابت كنیم تا قبل از این فریب رسانه های بیگانه از جمله بی بی سی را میخوردند كه پیشرفتها را نمیدیدند كه چطور از یك وبلاگ در سال 85 به سه وبلاگ و یك فتو وبلاگ ( به اضافه یك سایت اختصاصی ) در سال 88 رسیدیم . در همین راستا برای خون به جگر كردن آمریكا و اسرائیل اعلام میكنیم كه طبق برنامه پنج ساله قرار هست هامون های 4 تا 22 را هم به زودی افتتاح كنیم ( به نیت انقلابین 22 بهمن و 22 خرداد كه بعضی از فریب خوردگان از آن به كودتای 22 خرداد یاد میكنند ) و همین طور در تلاشیم در تمام شهرهای ایران و همینطور روستاهای بالای 20 خانوار یك شعبه از وبلاگ هامون را دایر كنیم [ آیكون آدمك خالی بند ] تا از طرفی خواری باشد به چشم دشمنان و از طرفی با این كار جوانان را از تماشای برنامه های مسموم بی بی سی فارسی دور كنیم .

لازم به یاد آوریست از آنجا كه دیگر سیستم بلاگفا دلمان را زده بود ( از بس فریب خوردگان در آنجا نفوذ داشتند ) تصمیم گرفتیم به میهن بلاگ نقل مكان كنیم ، اما همین دشمنان قسم خورده ( فرانسه و انگلستان ) در اقدامی منزجرانه سبب شدند قالبهای چندان جالبی به دست نیاوریم لذا از همه دوستان عاجزانه درخواست میكنیم در جهت كمك به این حقیر خدمت گذار اگر قالب زیبایی در اختیار دارند كه با سیستم میهن بلاگ همخوانی داشته باشد آنرا به ما معرفی كنند تا از این قالب اجباری خلاصی یابیم .

پ ن : بر خلاف اون چیزهایی كه از پست اولم بر میاد این وبلاگم چندان هم سیاسی نیست ، اینجا رو درست كردم چون بعضی حرفها بود كه نه میشد تو هامون 1 گفت نه تو هامون 2 . بیشتر نوشته های اینجا رو احتمالا  همون كودك درونم بنویسه . قراره از روزمره گیهام بنویسم و بعضی از حرفهای نگفته ام .




نوشته شده در تاریخ یکشنبه 24 خرداد 1388 توسط هامون ( گل کاکتوس ) | نظرات ()
Blog Skin