هامون
نوشته شده در تاریخ شنبه 22 اسفند 1388 توسط هامون

نمیدونم چرا یهو یاد تابستون پارسال افتادم كه با دوستم هوس كردیم بریم بستنی بخوریم . مثل همیشه رفتیم مغازه آقا پیمان . سفارش بستنی رو دادیم و رفتیم تا یه میز خالی پیدا كنیم و بشینیم اما صحنه ای كه دیدیم اصلا خوشایند نبود . همه میزها پر بود و فقط دو تا میز بودند كه تو هر كدوم دو نفر نشسته بودند و دو تا صندلی خالی دیگه هم داشتند . تو میز اول دو تا پیر مرد نشسته بودند و تو میز دوم دو تا دختر پسر جوون كه داشتند به هم دل میدادند و قلوه میگرفتند .  چاره ای نبود باید كیشون رو انتخاب میكردیم . منم حالا سالی یه بار شیطنتم گل میكنه اونم درست همون موقع بود . به دوستم پیشنهاد دادم بریم كنار اون دختر و پسر بشینیم اما دوستم مخالفت كرد و گفت اینجوری مزاحمشون میشیم . منم یدونه از این خنده های این شكلی  كردم و گفتم اتفاقا منم میخوام مزاحمشون بشیم دیگه 

( خداییش این میهن بلاگ چه شكلكهای باحالی داره . اینا رو  )
چشمتون روز بد نبینه ، رفتیم بدون اینكه اجازه بگیرم نشستیم پیششون . تا قبل از اینكه سر و كله ما پیدا بشه داشتند گل میگفتند و گل میشنفتند و از زندگی لذت میبردند اما همین كه ما نشستیم پیششون بیچاره ها دیگه لالمونی گرفتند . اونروز آی حال كردم ، آی حال كردم . بیچاره ها تا آخر همینجوری ساكت موندند و هیچ كلمه ای بینشون رد و بدل نشد  حتما تو دلشون كلی فحش نثارمون كردند . غلط نكنم دختره تو دفتر خاطراتش از این روز به عنوان یه روز كوفتی یاد كرده .

پ . ن : فكر نمیكردید این همه بد جنس باشم ، نه ؟
توبه نوشت : خدایا توبه ! قول میدهیم زین پس عیش هیچ دلداده ای را كوفت ننماییم . تو هم زین پس ایام را كوفتمان نكن .
لینك نوشت : شو ی زلیخا رو دیدید ؟




طبقه بندی: هومبول نوشت، 
درباره وبلاگ
موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
تو اینجا هم میتونید پیدام كنید
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :