هامون
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 16 اردیبهشت 1392 توسط هامون

تو یكی از پست های وبلاگ قبلیم از آقا رسول نوشته بودم ، همان پیر پسری كه كنار پنجره سیگار میكشید و به موسیقی همیشگی گوش میداد . تو یه پست دیگه نوشته بودم ، ما آدمها گاهی میخوایم قصه زندگی یه نفر  رو بنویسیم كه یهو میبینیم قصه زندگی خودمون از آب دراومد و ...

اونموقع نمیدونستم آقا رسول خود منم ، نمیدونستم دارم داستان زندگی خودم رو مینویسم . نمیدونستم یه روزی یكی میاد آلبوم عكسهامو نگاه میكنه و تا میاد ازم سوالی بپرسه حرفشو ناتموم میذاره و ...

آقا رسول ، دنیا اصلا جای بدی نیست ، خیلی هم جای قشنگیه ،‌ منتها برای من و تو ساخته نشده . جای من و تو اینجا نیست ...

-------------------------------------

پ ن : نمیشد به مامان و بابا بگم ، اما به سیامك گفتم ، وصیت كردم منو تو قبرستون آدمها خاك نكنند ، ببرن تو یه دشت وسیع ( هامون ) زیر یه درخت به خاك بسپارن . بدون هیچ مراسمی .




طبقه بندی: روزمرگی ها، 
درباره وبلاگ
موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
تو اینجا هم میتونید پیدام كنید
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :