تبلیغات
هامون - احوالپرسی ( یا ؛ بیا مخمو تلیت كن راحت شو دیگه )
هامون
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 8 مرداد 1388 توسط هامون

اینروزها دارم بدجوری دنبال یه مخ آك میگردم كه بیاد بشینه پای دلم و براش خاطراتمو تعریف كنم ، حالا هی بگرد مگه پیدا میشه لامثب . قدیما كه اینجوری نبود ، یه احترامی بود یه صفایی بود ... یادم میاد اون قدیما ( زمان توده ای ها ) – بیخود به مختون فشار نیارید ، یادتون نمیاد – مردم میومدن در خونمون رو میزدند و ازم میخواستند برم براشون خاطره تعریف كنم ، منم با همه مشغله ای كه داشتم روشون رو زمین نمینداختم و برای اینكه دلشون نشكنه میرفتم براشون خاطره تعریف میكنم ، هر روز چند نفری میومدند ، تازه اون قدیما اینجوری كه نبود ، هر آدمی به اندازه چند نفر امروزیا بود . ( آیكون پیرمرد خالی بند )

برای دوستای خودم كه دیگه نمیشه تعریف كرد ، یعنی هر بار كه میشینم تعریف میكنم میگن اینو قبلا یه بار گفتی یكی دیگه رو بگو ، در واقع همه خاطراتمو براشون تعریف كردم دیگه چیزی نمونده ، واسه همینه كه دنبال یه مخ اك میگردم .

اما خب ، میگن دست بالای دست بسیاره ، گاهی یكیم پیدا میشه كه مخ تو رو ترید ( همون تلیت خودمون ) كنه . چند سال پیش برای روز عید قربان یه قربونی خریده بودیم و از آقا محسن خواستیم تا بیاد و كار گوسفنده رو یكسره كنه . این آقا محسن تازه سر قربونی رو بریده بود كه بابام یهو از دهنش در رفت و ازش پرسید : آقا محسن حال مادرت چطوره ؟ .....

چشمتون روز بد نبینه ، این آقا محسن هم نشست كل احوال مادرش رو برای ما تعریف كرد و اینكه چطور وقتی 10 ساله بوده علائم بیماریش شروع میشه و بعدها عود میكنه و .... موقع تكه تكه كردن گوشتها بود كه داشت قضیه بیمارستان رفتن مادرش رو میگفت ، ... دیگ رو كه بار گذاشتیم رسیده بودیم به اونجایی كه دیگه داشت حال مادرش خوب میشد ، من رو نگو خوشحال از اینكه داریم به انتهای داستان نزدیك میشم كه یهو زد و مادرش یه مرض جدید گرفت ( آیكون آدمی كه سرش رو به دیوار میكوبه ) .... غذا رو كه خوردیم و تموم شد معلوم شد قراره یه بار دیگه مادرش رو عمل كنند و .... البته بابام هم یه جاهایی نامردی نمیكرد و بهم میگفت بیا اینجا بشین آ"قا محسن تنها نمونه ، من میرم زود برمیگردم ، ( آره جون خودت ) . اونجا بود كه فهمیدم چرا میگن نباید تو جیب چاقو گذاشت ، یه موقع هایی هست دلت میخواد خودتو خلاص كنی و حیف كه دم دست چاقو پیدا نمیشه .

اینروزها همه به احمدی نژاد فحش میدهند ، شما چطور ؟

( ببخشید این قسمت مربوط به پیامهای بازرگانی بود دست من نیست خودش گاهی میپره وسط )

البته منم اون وسطاش تو تخیلات خودم قوطه ور میشدم و چیزی نمیشنیدم كه یهو ازم پرسید " مگه نه آقا مهدی ؟ " منم كه یهو به خودم اومدم گفتم " بله بله " كه دیدم قیافه اش عوض شد و گفت " یعنی شما هم قبول دارید !!! " تازه فهمیدم باید تو جوابش میگفتم " نه " كه زود درستش كردم و گفتم " نه منظورم اینه كه حق با شماست " ...

خلاصه گذشت اون روز و حال مادر آقا محسن هم خوب شد اما الان یه چند سالیه كه دیگه بابام از كسی حال مادرش رو نمیپرسه .




طبقه بندی: هومبول نوشت، 
درباره وبلاگ
موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
تو اینجا هم میتونید پیدام كنید
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :