هامون
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 11 تیر 1392 توسط هامون

چند سال پیش رفته بودم خونه عمه ام ، اونموقع ها پسر عمه هام كوچیكتر بودند ، یزرگتره فكر كنم سوم راهنمایی رو میخوند و كوچیكتره چهارم -  پنجم ابتدایی . یدونه از این كنسولهای بازیهای ویدئویی خریده بودند و ازم خواستن تا منم باهاشون بازی كنم ، گفتم آخه من بد نیستم ، اصرار كردن كه بیا ما یادت میدیم . یه بازی مبارزه ای بود چیزی شبیه كشتی كج ، تو دو سه دور اول من بدجوری میباختم ، گفتم دیدید گفتم بلد نیستم ، پسر عمه بزرگتره گفت عیب نداره چند دور دیگه هم بازی كنی یاد میگیری . اقا ما هم ادامه دادیم و اینبار پشت سر هم برنده میشدم و اون بازنده میشد . پسر عمه كوچیكتره گفت حالا نوبت منه بده منم بازی كنم ، قبل از اینكه شروع كنه دیدم بزرگتره تو گوشش یه چیزی گفت اونم گفت آهان ، باشه . من اهمیتی ندادم و بازی رو شروع كردیم و دیدم اینو هم دارم خیلی راحت شكست میدم ، خیلی حال میداد برنده شدن در مقابل كسایی كه خیلی وقته دارن این بازی رو میكنن.

همینطور داشتیم بازی میكردیم كه پسر عمه ام چند تا ضربه بهم ضد و یهو شكستم داد ، اونجا بود كه پسر عمه بزرگتره بلند گفت : داری چیكار میكنی ! مگه بهت نگفتم ... . اونم گفت : آخه ....

تازه فهمیدم خودشون عمدا داشتن بهم میباختن كه دلم نشكنه .



درباره وبلاگ
موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
تو اینجا هم میتونید پیدام كنید
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :