تبلیغات
هامون - قهر خان باجی
هامون
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 5 شهریور 1388 توسط هامون

پارسال بهار توی خونه نشسته بودم كه دیدم خواهرم با یه چمدون پر و چشمای گریون ، دست دو تا بچه اش رو گرفته داره میاد تو خونه ،
مامان : چی شده ؟ چرا گریه میكنی ؟ چه اتفاقی افتاده ؟
من : خب مامان جون از چمدونش معلومه دیگه  ، توی فیلمها مگه ندیدی وقتی خانمها از شوهرشون قهر میكنن یدونه از همین چمدونا بر میدارن و گریه كنان میان خونه باباشون ،
مینا : اه اه اه اه ( صدای گریه اش اینجوری بود )
مامان : پس شوهرت كو ؟
مینا : من دیگه با اون كاری ندارم و دیگه هرگز پامو تو خونه اش نمیذارم .
مائده : دایی برام بستنی میخری ؟
مامان : چی شده كتكت زده ، خودم حسایشو میرسم .
آبجی : اااااااه ااااااه اااااااه ( گریه با صدای بلندتر )
من : آخه مامان كی دیدی علی آقا به دخترت نازك تر از گل بگه كه حالا بخواد كتكش بزنه !
مامان : پس چی  شده دختر ؟
مینا : اه اه اه اه
بابا : زنگ بزنید علی آقا بیاد ببینیم چی شده ف
مینا : نه ، اصلا نمیخوام ریختشو ببینم .
من : نگران نباشید ، یكی دو ساعت بعد علی آقا خودش میاد دنبالش و همه چی درست میشه .

یكی دو روز گذشت اما هیچ خبری از علی آقا نشد ، دیگه داشت باورمون میشد كه قضیه جدیه . همه مون ناراحت بودیم و كسی حرفی نمیزد . من كه از شدت ناراحتی نمیتونستم درس بخونم  ، بابام قلبش درد گرفته بود و همه اش نگران دخترش بود .مبینا مجبور بود خودش برای خودش املا بگه .
روز چهارم بود كه دیدم برای گوشی مینا یه اس ام اس اومد ، همینكه بازش كرد یهو گل از گلش شكفت ، گوشی رو دو دستی گرفته بود و عین این دخترای 17 ساله كه قایمكی برای دوست پسرشون اس ام اس میدن داشت جواب اس ام اس رو میداد . تعداد اس ام اس ها بالا گرفت ، یواشكی از كنارش رد شدم و یه نیم نگاهی به گوشیش انداختم ( البته نه برای فضولیا ، استغفرلا ، ما و این حرفها ) . دیدم طرف براش یدونه بوسه فرستاده . یه نمه همچین بگی نگی غیرتی شدم و پرسیدم : آبجی كیه داره بهت اس ام اس میده ؟ مینا با عصبانیت جواب داد : به تو چه ( با همون لحن دخترای 17 ساله ) .
گمونم آخرین اس ام اس بود كه وقتی خوندش زود پا شد و لباسهاشو پوشید و گفت مامان من دارم میرم ....
دختره ی چشم سفید حالا داره قرار هم میذاره .
دو دقیقه بعد صدای زنگ در اومد و مینا  انگار كه نامزدش پشت در باشه بدو بدو رفت تا در رو واكنه .
بععععله ، خود علی آقا بود ، بابام تا دیدش گفت : بفرمایید تو ببینیم چی شده ، اما مینا زودی گفت : نه دیگه باید بریم ، بعد زیر زیركی به علی آقا گفت : خریدیش ؟ اون هم با اشاره به داشبرد ماشین گفت : آره اوناهاش . از ظاهرش معلوم بود كه جعبه طلاست .
مینا : بچه ها زود یاشید بیایید بریم ،
مامان : صبر كنید ببینم ، بیایید تو  تا ببینیم چی شده آخه .
مینا : نه مامان حل شد دیگه باعث زحمت نمیشیم باید بریم .
مائده : بابا برام بستنی میخری ؟
علی آقا : ببخشید دیگه باعث زحمتون شدیم ، ایشالا بعدن مزاحمتون میشم .

روز بعد ،
من كلی از درسهام عقب موندم ، مامان سر دردش عود كرده ، بابا برای قلبش رفته دكتر  ...


پ ن : پست قبلی حذف شد ، میگن بزرگترین گناه یاس از لطف پروردگاره .

لینك : گلاب آدینه كه معرف حضورتون هست ، عكس لو رفته اش رو دیدید ؟ كلیك كنید




طبقه بندی: هومبول نوشت، 
درباره وبلاگ
موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
تو اینجا هم میتونید پیدام كنید
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :