تبلیغات
هامون - زندگی شاید تو همین كوچه پشتی باشه
هامون
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 30 دی 1393 توسط هامون

چند سال پیش بود ... یه شب خواب میدیدم دارم از یه كوچه باریك رد میشم ،‌چشمم می افته به یه خونه بزرگ قدیمی با یه ایوان پر از گل . راهم رو به سمت خونه كج میكنم ، در خونه باز بود ، میرم داخل . دو تا خانم مسن نشسته بودند تو حیاط ، با مهربونی منو به نوشیدن چای دعوت میكنن و با همبه ایوان پر از گل شون میریم و اونجا میشینیم و با هم چایی میخوریم و حرف میزنیم . اصلا با خانمهای مسن احساس غریبی نداشتم و خیلی صمیمی كنارشون نشسته بودم . دو نفر پر از آرامش ، پر از زندگی ...

هنوز هم كه هنوزه هر بار از كوچه های تنگ و باریك رد میشم به دنبال اون خونه میگردم ، اون دو تا خانم مسن ...

هر وقت هر كجا پیداشون كنم بی درنگ  به سمتشون خواهم رفت و ...




طبقه بندی: هذیان نوشت، 
درباره وبلاگ
موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
تو اینجا هم میتونید پیدام كنید
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :